این روزها چشم و گوش بسته ام هم عاشق نمی شود...
آدم های مهربانِ مهربانِ مهربان هم گاهی نامهربان می شوند...
♥پی نوشت: تو را به سالیان سپرده ام... تقلّا نکن!♥

امروز داشتم توی فولدرهای کامپیوترم گشت و گذار می کردم که یکی از تکالیف کلاس زبانم رو که مربوط به چندین سال پیش می شه پیدا کردم. هوس کردم بذارمش اینجا که شما هم بخونید! یه نوشته در مورد یه کتابیه که خیلی سال پیش خوندمش. کتاب "ویران می آیی" نوشتۀ "حسین سناپور".
Book Reviews:

"Viran Mi'Ayy"
"Viran Mi'Ayy", a very different Iranian book by "Hossein Sanapour" which was published on 1382. I had never heard about the writer before this book but a very special review by a special person leaded me to buy this book.
The sectioning has done in a new way that lets you have two options! Starting from the last part to the first which gives you a very direct story or starting from the first page which takes you back to the past times gradually. At the beginning, after more than two years, a couple finds and meets each other again and then in continue we can follow what happens between them in the past. The main story happens at 50 decade and shows how the politic and the special atmosphere of those years destroy a girl's life who really knows nothing about politic but in love with a boy whose life is full of dangers because of fighting for politic reasons.
I really enjoyed during reading this book. The entire book gives me a very exceptional feeling. It is full of nostalgia and while I was reading I could imagine myself as "Ferdouse" –the girl in this book- because of her unique love to some one who she even can not understand his attitude and way. I enjoy when I read about a different character who acts by his/her rules and not pay attention to the common rules. I enjoy when I see some one spread his/her love without thinking about her/him self. I like the situation of doing which is right but not surely beneficial for the doer. After these, which are all about the soul of the stories, I love reading these nice situations in new artistic ways like as what I read on "Viran Mi'Ayy". The way of writing in this book is really creative but not hard to read. This is one of the books that I like to present to those who I love.
I strongly recommend this book to those who like story books. It can amazes many different type of book lovers; the professional readers will find it valuable for the new way of describing, the simple ones can read it from the end part and have it as a direct story but full of touchable emotions. The politic situations attracts some people but the easy way of writing and the extended love all over the book never let you bored as an ordinary who don't enjoy political adventures. Whole the things that I mentioned let me suggest it to almost anybody.
Matin Kashani Farid
- رسیدی به یه کوچۀ یه طرفه؟ سختته راهتو دور کنی؟ میخوای خلاف بری؟ اصلأ مسأله ای نیست! 2 تا راه داری! یکی این که هی دست تکون بدی و لبخند بزنی و سر به نشونۀ تشکر فرود بیاری... که خب کلأ میتونی کوچه رو دو طرفه فرض کنی و بدون نگاه کردن به تعجب طرف مقابل راهتو ادامه بدی و بری. یکی دیگم این که هی چراغ بزنی و با سرعت بری توی شیکم طرف مقابل و چهار تا دری وری هم بهش بگی و باز گاز بدی و بری...
- دوبله پارک کردی و راه رو بند آوردی؟ اصلأ اشکالی نداره. هی دستتو از شیشه بنداز بیرون و فریاد بزن: "د برو دیگه... ردددیییی...." خلاصه از جات تکون نخور. سعی کن به طرف فرمون بدی...
- چراغت قرمز شده؟ پاتو تا ته روی گاز فشار بده و به صدای ترمز ناگهانی ماشین ها هم اهمیت نده.
- داری به خط عابر پیاده نزدیک میشی؟ مبادا سرعتتو کم کنیییی.... پاتو بذار روی گاز و چراغ بزن و رد شو...
♥پی نوشت: حالا برو بشین به همه بگو ایران دیگه جای زندگی نیست! باید رفت...♥
به چشم یک روز خاص نگاهش نکرده بودم؛
ولی از صبح این قدر اتفاقات خوب افتاد و هی دوست و غریبه خوشحالم کردند،
که خود به خود یک روز خاص شد...
♥پی نوشت: 29 ساله شدم!♥
اونایی که فکر می کنن بستنی مالِ استفاده توی هوای گرمه،
همونایی هستن که تا به حال یه بستنی دبل چاکلت کاله رو، توی یه روز سرد و برفی امتحان نکردن...
همیشه این نفر اوّله که جونش در میاد!
نفرات بعدی این قدر راحت وارد می شن که هیچ وقت نمی فهمن این راه چه طوری باز شده...
به ناممکنی در دور دست ها فکر می کنم؛
و به شیرینی گذشته لبخند می زنم؛
ناممکنِ من،
نزدیک می شود...
من زیاد اهل تجدید خاطره و نوستالژی نیستم، اما چند ماهی می شه که عجیب دلم هوای خونۀ بچگی هام رو کرده. تقریبأ هر شب خوابش رو می بینم. از وقتی که دیدم خونۀ بغلیش رو خراب کردن و شنیدم که مال ما رو هم خراب کردن، هی توی خواب اونجا رو میبینم که داره میریزه! یا پشت پنجره ها پر از خاک و آجره، یا کف اتاقا داره میریزه، یا اصلا دیگه اونجا خونه ای نیست... تا قبل از این، بیشتر خواب پشت بوم اونجا رو میدیدم. کلی خاطره از پشت بوم دارم. از قایم شدن ها پشت کولر، از آویزون شدن به نردبونی که روی پشت بوم بود، از دولا شدن از لب پشت بوم و تلاش برای کندن میوۀ کاج درخت همسایه، از بند رختی که اون جا بسته بودیم... کلی هم خاطره از حیاط دارم. از حوض مرمر کوچیکی که وسط حیاط بود و توش بازی می کردیم. از مغربی هایی که کنار حوض کاشته بودیم و با صدای اذان گلهاش باز می شد، از گل های چلچراغ، از کرم های خاکی که بعد بارون بیرون میومدن و من جمعشون می کردم، از برگ موهایی که از خونۀ همسایه میومد توی حیاط ما، از پیچک های دیوار، از مورچه هایی که عمدأ مینداختم توی حوض و بعد با برگ گل نجاتشون میدادم و فکر می کردم حالا من برای اونا قهرمانم!! خلاصه یه عالمه خاطره دارم... مدت زیادی می شه که دلم می خواد برم زنگ در اون جا رو بزنم و بگم بذارین من حیاط و پشت بوم رو ببینم. امشب از جلوی اون بن بست رد می شدم. رفتم توی بن بست و با دیدن اون خونه دلم گرفت. خبر خوب این بود که خرابش نکرده بودن. اما خبر بد این که کاملأ مثل خرابه شده. خیلی متروکه به نظر می رسید. کهنۀ کهنه... همۀ چراغ ها خاموش بود. خونۀ بغلی گود برداری کرده بود و خونۀ دست راستی هم که نوساز بود. خیلی سعی کردم پنجرۀ اتاقم رو ببینم اما نشد... خلاصه با اون تصویر قشنگی که ازش داشتم خیلی فرق می کرد. خیلی ضد حال شدم. حالا میخوام تا خراب نشده یه روز برم اون جا و چند تایی عکس بگیرم برای یادگاری. شاید اگه یه کمی توش راه برم این خواب هایی که هر شب می بینم کم بشن...
از دل افروزترین روز جهان ،
خاطره ای با من هست ،
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز ،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس ،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس در آمیخته بود
**********
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : « های » !
بسرای ای دل شیدا ، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویزتزین شعر جهان را بسرای !
آسمان ، یاس ، سحر ، ماه ، نسیم ،
روح در جسم جهان ریخته اند ،
شور و عشق تو برانگیخته اند ،
تو هم ای مرغک تنها بسرای !
همه درهای رهایی بسته ست ،
تا گشایی به نسیم سخنی ، پنجره ای را ، بسرای !
بسرای ... »
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !
در افق ، پشت سراپرده نور
باغهای گل سرخ ،
شاخه گسترده به مهر ،
غنچه آورده به ناز ،
دم به دم از نفس باد سحر ؛
غنچه ها می شد باز .
غنچه ها می شد باز ،
باغهای گل سرخ ،
باغهای گل سرخ ،
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !
چون گل افشانی لبخند تو ،
در لحظه شیرین شکفت !
خورشید !
چه فروغی به جهان می بخشید !
چه شکوهی ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !
*************
دو کبوتر در اوج ،
بال در بال گذر می کردند .
دو صنوبر در باغ ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواند .
مرغ دریایی ، با جفت خود ، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جانمایه عشق ،
در سراپرده دل
غنچه ای می پرورد ،
- هدیه ای می آورد -
برگهایش کم کم باز شدند !
برگها باز شدند :
- « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !
با شکوفایی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو ،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر ،
خوش تر از تافته یاس و سحر بافته ام :
« دوستت دارم » را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام !
************
این گل سرخ من است !
دامنی پر کن از ین گل که دهی هدیه به خلق ،
که بری خانه دشمن !
که فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !
در دل مردم عالم ، به خدا ،
نور خواهد پاشید ،
روح خواهد بخشید . »
تو هم ، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !
این دلاویزترین شعر جهان را ، همه وقت ،
نه به یک بار و به ده بار ، که صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !
♥دلاویزترین/ فریدون مشیری♥
من اهل بازسازی رابطه های از دست رفته نیستم؛
تو هم زور نزن...!
دو شب پیش وسط بزرگراه یه ماشینه از پشت زد بهم. پیاده شدم دیدم اتفاق خاصی نیافتاده و فقط ماشین یه کم خط افتاده. خواهرم گفت در صندوق رو باز و بسته کن ببین سالم باشه. در صندوق رو که باز کردم یه افسر خودشو رسونده میگه خانوم چرا وسط بزرگراه وایسادی؟
میگم: آقا خب زد بهم!
گفت: زد بهت؟
گفتم: پ نه پ. یه چیزی از صندوق لازم داشتم این وسط وایسادم برش دارم!
♥پی نوشت: نگفتم که! دلم می خواست بگم!♥
عکس 6*4 انداختم واسه پاسپورت،
بعد به طرف گفتم حالا 6 تا هم 3*4 ازش چاپ کن...
بعد عکسا رو که تحویل گرفتیم میبینم اندازه صورتم توی عکس 3*4 و 6*4 هیچ فرقی با هم نداره! توی 6*4 ورداشته کلی فضای الکی دورش اضافه کرده فقط!
بعد سوال من اینه که یعنی یه عکاس نباید بدونه چرا بعضی جاها عکس رو 6*4 میخوان؟ احیانأ فکر کرده خواستن توی فضای سفید اضافۀ دورش نقاشی کنن؟!
♥پی نوشت1: همون 3*4 رو هم ورداشته کلی فضای سفید گذاشته بالای سر من، بعد از زیر چونه کات کرده!♥
♥پی نوشت 2: دلم می خواست عکس ها رو واستون بذارم اما الان دسترسی به اسکنر ندارم. شاید بعدأ بذارمش توی وبلاگ عکاسیم و ایرادای کارشو هم توضیح بدم!♥
من نمی دونم چرا مسئولین فقط سالی یه دفعه و اونم با شروع ماه رمضون به مسألۀ تعطیلات عید فطر تمایل نشون میدن و هیچ وقت خدا هم نتیجه نمی گیرن... یعنی مثلا توی ماه های دیگه و سر فرصت نمی تونن بشینن و یه تصمیم مشخصی برای این مسأله اتخاذ کنن؟!
یه ماجرایی هست...
دارم خودمو میندازم وسطش...
اگه سالم بیرون اومدم بهتون می گم!
مامانم اینا دیشب رفته بودن بیرون که یه گشتی بزنن و چراغونی های نیمه شعبانو نگاه کنن، بعد که برگشتن گفتن چراغونی که هیچی، تازه چراغای عادی خیابونا هم خاموش بود...!
یه آگهی توی همشهری بود برای اجاره غرفه. زنگ زدم اطلاعات بگیرم که آقاهه گفت توی سه تا نقطه غرفه اجاره می دن:
- خیابان خلیج
- عبدل آباد
- قلعه حسن خان
بگذریم که من اصلا نمی دونم اینا کجا هست. به آقاهه می گم شمال تهران غرفه ندارین؟ میگه چرا از ماه دیگه شمال تهران هم داریم. می گم خب اونا کجاست؟ میگه:
- آریاشهر
- جنت آباد
یعنی معنی شمال تهران رو هم فهمیدیم!!
اهدای عضو، اهدای زندگی...
آنانکه رفتنشان آغازی برای دیگران شد ، شایسته تقدیرند...
دوست و همراه گرامی :
و آنگاه که در این تاریکی سخاوتی می درخشد و به لطف نیتی پاک، قلبی از اندوه و نفسی از شماره خارج می شود.
در آن هنگام تولدی دیگر در پیش است و شادی و نشاطی وصف ناپذیر از شروع زندگی دوباره و این رسالت سنگین ماست که :
جوانمردی را
سخاوت را
بزرگواری را
و حیات را
جشن بگیریم و این آغاز فرخنده را فریاد کنیم.
باشد که طنین فریاد این تولد، سکوت بیماران نیازمند را بشکافد و هم صدایی من و تو در این میان آغازی باشد
بر پایان چشمان خیس
بر پایان نفسهای به شماره افتاده
و بر پایان قلبهای رنج دیده
پس ای هم وطن!، ای دوست!، ای هم درد!
دستت را در دست ما بگذار تا یکبار دیگر همچون سالهای گذشته هم نوایی زیبایی به نام "جشن نفس" را با هم زمزمه کنیم.
به اشتیاق، حضور سبز شما و خانواده محترمان را در معنویت خیرخواهی و نوعدوستی جشن نفس چشم انتظاریم.
لازم به ذکر است که کارت اهدای عضو به صورت حضوری در محل جشن به شما تحویل داده خواهد شد.
مکان : تهران –بزگراه چمران– باشگاه ورزشی انقلاب
زمان :5 و 6 خرداد ماه از ساعت 18 الی 24
♥پی نوشت: دعوت می کنیم از غرفۀ زیور آلات ما نیز بازدید کنید.♥
متین و مریم کاشانی فرید
دارم توی استخر شنا می کنم که یه خانومی باهام وارد صحبت می شه:
-عزیزم همۀ آب ها رو پاشیدی به من.
-من آب به شما نپاشیدم. من داشتم شنا می کردم. توی استخر قاعدتأ آب می پاشه دیگه...
-نه! آخه وقتی پاهاتونو اون طوری حرکت می دین آب می پاشه!
-من پاهامو اون طوری حرکت نمی دم خانوم! اون اسمش شنای کرال سینه هست!
-خب اگه شنا بلدی برو توی پر عمق...
-فعلأ تصمیم گرفتم که توی کم عمق شنا کنم. دوستم شنا بلد نیست و می خوام پیش اون باشم.
-هر جور مایلین...
نیم ساعت بعد اون خانوم میاد و ازم عذرخواهی می کنه و منم استخر کناری رو نشونش می دم و می گم که برای راه رفتن می تونه از اون استخر استفاده کنه. و البته اون ترجیح می ده که بازم توی استخری که برای شنا کردنه راه بره...
♥پی نوشت: دقت کنید که توی استخر کسی رو خیس نکنید!♥
♥♥
She had a dream:
It was a man;
Now...
She has the man,
and they have a dream...
If I do not say anything,
doesn't mean I do not feel...
Attention!
Attention!
.
.
.
Thanks...!
♥Ps. I needed some! Any problem?!♥

پارک قیطریه / 13 فروردین 1390

ساعاتی قبل از نوروز 1390 / تهران
از شما و همراهانتان دعوت می کنیم تا در بازارچۀ خیریۀ سمر (به نفع بیماران مبتلا به سرطان) شرکت کرده و از غرفۀ زیورآلات ما بازدید نمایید.
زمان: 18 الی 20 اسفند / 10 صبح الی 9 شب
مکان: تهران، خیابان دولت، تقاطع بلوار کاوه، خیابان وارسته، خیابان حجت سوری، پلاک 87، مجتمع آموزشی صالحین. تلفن: 22594531
با تشکر
متین و مریم کاشانی فرید

♥پی نوشت: لطفأ در صورت تمایل اطلاع رسانی کنید.♥
اونایی که یه زندگیِ دو نفره رو نمی تونن مدیریت کنن، بعد راهکارهای مدیریتی واسۀ یه جامعه ارائه می دن...
♥پی نوشت 1: دو روز پیش، بعد از چندین سال رفتم استخر. آی حال داد! آی حال داد!♥
♥پی نوشت 2: دلم می خواد همه خوشحال باشن...♥
بعضی از کوتاه ترین نوشته های وبلاگم، دقیقأ بلندترین نوشته های توی ذهنم هستن:
- بعضی چیزها رو نمی شه اون جور که باید گفت؛
- بعضی چیزها رو نباید گفت؛
- بعضی روزها رو هم؛
مثل دیروز...
♥پی نوشت: یعنی اون "عزیزِ من..." که توی پست قبلی گذاشتم، یه نامۀ بلند بود... خیلی بلند... صد بار نوشتم و پاک کردم؛ در نهایت فقط همون دو تا کلمه ازش موند. عزیز من...♥
از عشق چه بگویم،
وقتی که شادمانی،
لمسِ لحظۀ پیروزی، بعد از به زانو درآوردنِ احساسِ دیگریست؟
وقتی که موسیقیِ مورد علاقه،
انعکاس صدایِ خرد شدنِ روحِ یک انسان، در وادیِ یک رابطه است...
یه عدّه هم هستن که وقتی برایِ خواستگاری زنگ می زنن، اگه شغلِ آقازادشون رو بپرسی بهشون بر می خوره و خداحافظی می کنن...
♥پی نوشت 1: طبق بعضی گزارشات، بعضی ها هم بدونِ خداحافظی قطع می کنن...♥
♥پی نوشت 2: یعنی یه همچین والدینِ حسّاسی داریم ما...♥
When you feel everything is perfect...
♥Ps1: I love these days! Look like the best period of my life...♥
♥Ps2: Live your life!♥

اشک + لبخند = یک خاطرۀ خوب، ولی تکرار ناشدنی...

و ای روشنفکرانی که از کلّیتِ جامعه می نالید و این همه بی مسئولیتی و بی کفایتی را سرزنش می کنید؛ و ای کسانی که دیگر بی فرهنگیِ هم میهنانتان را تاب ندارید؛
-
آیا شما در جایگاهِ خودتان، به وظایفتان عمل می کنید؟
-
آیا کفایتِ کافی برای این جایگاه داشته اید و یا دارید؟
-
هیچ مسئولیت سرتان می شود؟
-
قانون چطور؟ قانون را می شناسید؟ عمل می کنید؟
-
فرهنگِ خودتان را چطور ارزیابی می کنید؟
-
...
Life is a Big Comedy,
Watch & Laugh...
♥Keywords: Life, Comedy, Laugh!♥
تولد؛
یعنی زندگی،
یعنی مرگ...
♥پی نوشت 1: خدا نکنه آدم روزِ تولدش تو جوّ باشه! نتیجش می شه همونی که اون بالا دیدین!♥
♥پی نوشت 2: ممنونم از همۀ اونایی که تبریک گفتن، تبریک می گن، کادو دادن، کادو می دن، کادو نمی دن! کلأ آدمِ ممنونی هستم یعنی!!♥
فرقی نمی کند که خواب باشی یا بیدار؛ حتی فرقی نمی کند که فرزند گمشده ات را از همین خواب به خاطر بیاوری یا از خواب های قبل؛
تمام شب دو تا لباس بچه گانه را در آغوش گرفته بودم و حیران از نبودنشان زار می زدم...

No Text for Today...
♥PS: Masks by Helen Levitte♥

یه روش هم اینه که اگه به خواستگاری دختری رفتین و اونو نپسندیدین، حتی یک کلمه هم با اون دختر صحبت نکنین...
♥پی نوشت: تأکید می کنم: حتی یک کلمه...♥
هنوز دختره رسمأ کارشو توی شرکت شروع نکرده، مرتیکه شروع کرده SMS های بی مورد فرستادن. از اون طرف هم سر ظهر که وارد شرکت می شی، می بینی صدای نماز خوندن مرتیکه گوش فلک رو کر می کنه. آخه یکی نیست بگه مرتیکه مگه نمی دونی نماز ظهر و عصر رو با صدای آهسته باید خوند...؟!
♥پی نوشت1: مرتیکه!♥
♥پی نوشت 2: عکس زیر از خودم!♥

A selfish!
This is who I am...
What's goin' on with me...?
♥Ps: nahui olin, By Edward Weston♥

اولش حسّ خوبی دارد که تو، آدم خوبۀ ماجرا باشی؛
همانی که درک می کند، می فهمد و صبور است؛
بدی اش از آن جا شروع می شود که همیشه، آدم خوبه تو باشی!
همانی که درک می کند، می فهمد و صبور است!
که کم کم احساس کنی، دورت را یک مشت آدمِ بی درک، نفهم و بی شعور گرفته؛
که فقط تویی که فهمیده نمی شوی...
♥پی نوشت: عکس زیر از خودم!♥

یک حرفِ کوچک، بزرگ بشود؛ آن قدر بزرگ که حرف های بزرگِ سالیانِ بزرگی را در خود ببلعد و تو بمانی و این اندیشه که این من نبودم برای تو و سالیانمان... که چیزهای دیگری بود...
♥پی نوشت: عکس زیر از خودم...♥

حرف که زیاد است؛
اما نمی دانم چرا واژه ها، کنار هم نمی نشینند...
♥پی نوشت: عکس زیر از خودم!♥

بازارچۀ خیریۀ ILG
"International Ladies Group"
تاریخ: جمعه 30 مهر 1389
زمان: 11 صبح الی 3 بعد از ظهر
شامل: بدلیجات، شکلات، شمع، لباس، نقاشی، دکوراتیو، انواع غذا، کیک و دسرهایی از سراسر دنیا...
بهای بلیط 5000 تومان است که شامل یک عدد بلیط قرعه کشی هم می شود.
تمامی درآمد حاصل از این بازار صرف کودکان نیازمند و بی سرپرست تهرانی می شود.
آدرس: اقدسیه، کوچه ناز، پلاک 12، رستوران نرگس
تلفن: 22829613



بزرگراه حقّانی به مدرّس را اگر که رفته باشی، یک پیچ تند است با کلّی سرسبزی... پیچ تند را فرض کن و من را در 206، در حالی که به علت سرعت زیاد و یا شاید هم خیسی زمین، کنترل از دستم خارج شده و فرمان هی توی دستم می چرخد و می چرخد... بعد فرض کن که برای کنترل ماشین و نرفتن توی دیوار، فرمان را به سمت مخالف بچرخانم و باز خودش بچرخد و بچرخد و من که ناگهان در کمتر از چند ثانیه خیلی چیزها و هیچ چیز می آید توی ذهنم و فکر می کنم که مرگ یعنی این...؟ در کسری از ثانیه بین ترمز گرفتن و نگرفتن، گرفتن را انتخاب می کنم و ماشین وقتی که می ایستد، منم که مات و متحیر از این ایستادن ناگهانی، حتّی صورت های راننده های ماشین های پشت سرم را که البته به خاطر این چرخش 180 درجۀ من، اکنون رو به روی من هستند می بینم و نمی بینم... نمی فهمم چه شده... فقط همین قدر که می بینم زنده ام و ماشین بعد از این همه تقلا به جایی نخورده، بدون توجه به چهره های حیران، دور می زنم و در جهتِ درست، به راهم ادامه می دهم... به قدری شوکّه شده ام که جلوی در خانه، تازه متوجّه حرکت برف پاک کن ها روی دورِ تند می شوم...
فقط لطف خدا بود و دیگر هیچ...
♥پی نوشت: چند وقت پیش کتابی را اسکن و آپلود کردم و لینک دانلودش را در یکی از پست های وبلاگم قرار دادم. خوشبختانه این کتاب مورد توجه بعضی از دوستان قرار گرفت و دو تن نیز در مورد آن پستی جداگانه نوشتند و ضمنأ با محبت های خود من را هم شرمنده کردند. سوسن و آیدای عزیز؛ من هم از شما متشکرم و از این که این کتاب مورد توجهتان قرار گرفته خوشحالم. این کتاب جزو معدود کتاب هایی است که بارها خواندمش و احساسم این بود که آن قدر ملموس و اثرگذار است که حیف است که کسی نخواندش. همین باعث شد که آن را اسکن کنم به این امید که شاید نور امیدی شود برای خیلی از ما که در لحظات سختی، نا امیدی را تجربه کرده ایم...♥
♥ برای دانلود روی کتاب کلید کنید!♥

پشت میز شرکت نشستی و مشغول امور کاملأ کاری و اداری هستی که می بینی خواهرِ محترمه بعد از چندین و چند سال آنلاین می شود!
معطل نمی کنی و پیغام می دهی که:
"چه کارا!!"
پاسخ می آید که:
"خواستم بهت بگم داری بر می گردی خونه، سبزی خوردن بخر!"
جدیدأ مردم با ماشین هاشون میرن پیاده روی! آی دلم میخواد بکوبم بهشون...
دِ جنب بخور بابا کشتی ما رو...
طرف یه چیزی امانت می خواست و ازم پرسید برای ضمانتِ برگشتِ اون امانت، چی بهم بده... گفتم تارِ سیبیلشو! اون هم نامردی نکرد و تارِ سیبیل رو چسبوند روی کاغذ و گذاشت توی پاکت و داد به من!! خواستم بگم توی دنیای پست مدرن، یه همچین معاملاتی داریم ما...
♥پی نوشت: آی خندیدیم! آی خندیدیم!!♥
♥پی نوشت 2: عکس زیر اسکن شده و واقعی می باشد!!♥

"بازارچه خیریۀ نیلوفران"
جمعه 26 شهریور 1389 الی جمعه 16 مهر 1389 (20 روز)؛
همه روزه از ساعت 10 صبح الی 10 شب؛
محلّ برگزاری: کاخ نیاوران؛
از شما دعوت می کنیم تا از غرفۀ زیورآلاتِ ما بازدید کنید (غرفۀ 34)؛
به امید دیدار...
"متین کاشانی فرید، مریم کاشانی فرید، مونا عرب زاده"
لطفأ منتظر بمانید تا عکس ها باز شوند...

نیمۀ گمشده ای نیست؛
تمامت، همین است که هستی؛
کم و کسری ات را در دیگری جستجو نکن...
این لوبیای من، ظرفِ دو هفته، دارد حسابی سحر آمیز می شود؛ منتظرِ روزی هستم که ساقه اش را بگیرم و بالا بروم...



رفته رفته، بیشتر می فهمم که من، آدمِ چیزهای مشترک نیستم؛
خواه یک دست لباس باشد یا یک ماشین،
خواه زندگی...
کاسه و بشقاب هم که می شکنند، تیز و برّنده می شوند؛
قلب و احساسِ آدم که جای خود دارد...
♥پی نوشت: اگر به آدمِ تیزی برخورد کردی که پی در پی خراشت می داد...♥
{محل شکل گیری مکالمه: اتاقِ کارِ من در یک شرکتِ وارداتی / زمانِ شکل گیری مکالمه: دو سال و اندی بعد از شروع به کارِ من! / شخصیت ها: من و بابام!}
بابا: به کارِت دل بده. این میز تا حالا یه مدیر بازرگانی داده بیرون، یکی رو فرستاده کانادا، یکی رو هم...
من: ایشالا به زودی یکی رو هم میفرسته آمریکا!
بابا (با خنده): ایشالا تو هم به زودی بری سرِ بختت.
من (وا رفته): اون که دیگه میز نمی خواست...!
همۀ آسمان، یا حتی همۀ ستاره ها را نمی خواهم؛
این تک ستاره، برای روشن نگاه داشتنِ دنیایِ من کافیست؛
باقی، خودشان می آیند و می روند...
ماشینِ من، یه ماشینِ منحصر به فرده! وقتی چراغ بنزینش روشن می شه، خودش شروع می کنه به گاز دادن! اوّلین دفعه این تواناییشو توی بلوار اندرزگو نشون داد؛ جدّیش نگرفتیم و گفتیم خل شده؛ دفعۀ بعد توی مدرّس شروع کرد به شلنگ تخته انداختن... ماشین نیس که... با پاهات بازی می کنه... عینهو آدیداس!
خونه تکونیِ کامپیوتری، به آدم این فرصت رو میده که عکس ها و خاطراتِ قدیمی رو review کنه...
.

این که چپ و راست به من بگن آقای متین کم بود، حالا دیگه از وقتی توی مکاتباتِ شرکت اسمِ خودم رو زیرِ نامه ها میذارم Mr. Martin هم شدم!
سرِ اینجانب، مملو از ایده های به اجرا در نیامده می باشد. به علتِ فوران ایده ها و کمبود امکاناتِ اجرایی، تعدادی از این ایده ها به مزایده گذاشته می شود. لطفأ ایمیل بزنید...
- ایدۀ هنری قیمت پایه: 500.000 تومان
- ایدۀ اقتصادی قیمت پایه: 10.000.000 تومان
- متفرقّه قیمت پایه: ندارد...
حرف:
نزنی، خفه ات می کند؛
بزنی، خفه ات می کنند...
یه بوفۀ افطاریِ متفاوت:
- کلّی دم در این پا و اون پا می کنی چون نمی دونی باید به کی پول بدی...
- بألاخره یه خانومی از قسمت سرو میاد.
- اون خانومه اعلام می کنه که برگۀ تخفیفِ لای پیکِ تبلیغ فقط به یکیتون میرسه و اون یکی پول بوفه رو باید کامل بده.
- پول رو میدی. 10 تومن + 9 تومن.
- بهت 4 تا کاسه و 2 تا لیوان یک بار مصرف میده.
- میری یه میز انتخاب می کنی و دور و برتو یه دید میزنی و احساس می کنی چه جای در پیتی اومدی!
- اذان که میگن به سمت میز سرو میری تا از خودت پذیرایی کنی.
- چایی نیست.
- روزه رو با سوپ باز می کنی.
- سوپ رو نصفه ول می کنی.
- سالاد ماکارانی به نظر بد نمی رسه اما کالباسش یه چیزی در حد آشغاله.
- کشک بادمجونش خوبه اما وقتی میری باز بکشی میبینی که تموم شده و ظاهرأ خبری از پر کردنِ ظرفِ خالی هم نیست.
- چایی پیدا می کنی.
- یه قلپ می خوری و بعد دلت میخواد تف کنی. افتضاحه. تازه! رنگ بدنۀ لیوان یک بار مصرف چای هم در اثر تماس با چای تغییر کرده و بسیار بد منظر شده.
- شیرینی دانمارکی رو گاز میزنی. موندس! میندازی کنار.
- نیم ساعت صبر می کنی تا میز افطار جمع شه و میز شام چیده شه.
- یه آقایی میاد و ظروف کثیف رو جمع می کنه.
- یه اشتباه نابخشودنی می کنی و لیوان نوشابت رو با ظروف میدی ببره.
- خانومه هی از پشت دخل میدوه میره توی قسمت سرو و بر عکس!
- کلی صبر می کنی تا دوباره بیاد پشت دخل.
- تقاضای لیوان یک بار مصرف می کنی. قیافش جوری می شه که انگار بهش گفتی یه شام مجانی بهت بده! میگی اگه لازمه حساب می کنم. میگه نه برای پولش نیست ولی آخه کم میاد!!
- با منّت لیوان رو میده.
- میخوای بری شام بکشی ولی ظرف های خالی تموم شدن.
- توی مدتی که منتظری ظرف خالی بیارن غذاهای پر طرفدارتر تموم میشن!
- ظرف که می رسه یه دونه ور میداری و میبینی خیسه.
- میذاریش روی میز و با دستمال خشک می کنی.
- میری غذا بکشی. سه مدل پیتزا و کمی قارچ پفکی بر میداری.
- پیاز حلقه شده هم می خوای اما انبر نداره.
- همبرگر رو توی هوا زدن و چیزی نمونده.
- میری میشینی و اولین گاز رو به پیتزا می زنی.
- مغز پیتزا سرده. در حد فریزر.
- زیر پیتزا سوخته در حدّ...
- پیتزای بعدی... ترشه...
- بعدی... بی مزس...
- قارچ پفکی می خوری...
- دوستت میگه مرغ سوخاری آوردن.
- خودتو به میز مرسونی اما مرغی نیست!!
- نگاه به بشقابای مردم میکنی... مرغ هست...
- خودتو با نوشابه سیر می کنی.
- دوستت یه خودکار در میاره و و پشت فیش می نویسه: "همین روزها منتظر وزارت بهداشت باشین!"
- فیش رو روی میز خانومه که فعلأ یه جایی گم و گور شده میذارین و پله ها رو میرین بالا...
این بود یه شب به یادموندنی در "بوفۀ رستوران سارا". مزخرف ترین رستورانی که تا به حال رفتم...
مجلس یعنی این که یک عدّه آدمِ بیکار، با شکم سیر، هر روز، خالی از هر دغدغه ای، دورِ هم جمع شوند و مسابقۀ ارائۀ "مضحک ترین طرح سال" را بارها و بارها برگزار کنند.
بعد از خواندن خبر "افزایش تعطیلات عید فطر در عربستان" در تاریخِ 28 مرداد ماه 1389، البته که خبری با عنوان "احتمال افزایش تعطیلات عید فطر در ایران" در تاریخ 2 شهریور ماه 1389 بسیار خلّاقانه می نمایاند... از طرفِ دیگر، حذفِ تعطیلیِ 29 اسفند را پیشِ رو داریم که بسیار بسیار بسیار مؤثر، عملی و راه گشا به نظر می آید...!!
دیدی که بعضی وقت ها، بعضی ها، آرامششان بند است به نا آرامیِ دیگران؟
که آرامشِ دیگران، آرام را از آن ها می گیرد...؟
♥پی نوشت: آسایش نمی خواهیم؛ شریکِ درد می خواهیم...♥
دادن، عینِ گرفتن است؛
اگر که دارایی را، درست فهمیده باشی...
مامان: ای ی ی ی ی ی...
بابا: چی شد؟
مامان: اَ اَ اَ....
بابا: چیه؟
مامان: (صدای شپلنگ!)
بابا: سوسک بود؟
مامان: بله!
نزدیک ترین دوستِ هر آدمی به خودش، خودِ همون آدمه! اگه از لذّتِ داشتنِ این نزدیک ترین دوست محرومی، دوستی با بقیه هم برات لذّتی نخواهد داشت...
♥از تو فقط یکی وجود داره؛ پس اون یکی رو به دستِ خودت از بین نبر...♥
♥تا حالا از خودت هدیه ای دریافت کردی...؟♥
- گلدانِ موردِ علاقه ات زمین می خورد و چند تکّه می شود؛ تکّه ها را جمع می کنی تا بعدأ بچسبانی؛ بعدأ می شود و می چسبانی؛ ظاهرِ گلدان می شود همان که بود؛ ولی این بار، از کنارش که رد می شوی، کمتر دست و دلت می لرزد که بهش نخوری و زمین نیاندازیش؛ آخر هیچ کس هم نداند، خودت که می دانی، این گلدان ترک دارد و هیچ وقت نو نمی شود...
- گلدانِ موردِ علاقه ات زمین می خورد و چند تکّه می شود؛ تکّه ها را جمع می کنی تا بعدأ بچسبانی؛ بعدأ می شود و می چسبانی؛ ظاهرِ گلدان می شود همان که بود؛ ولی این بار، از کنارش که رد می شوی، دست و پایت را جمع می کنی و آهسته و با دقّت رد می شوی. آخر خودت بهتر میدانی که، این گلدان ترک دارد و به شکستن خیلی نزدیک است. باید هوایش را بیشتر از قبل داشت...
- گلدانِ موردِ علاقه ات زمین می خورد و چند تکّه می شود؛ تکّه ها را جمع می کنی تا بعدأ بچسبانی؛ مدّت ها گذشته است و تکّه ها به فراموشی سپرده شده اند...
- گلدانِ موردِ علاقه ات زمین می خورد و چند تکّه می شود؛ تکّه ها را جمع می کنی و دور می ریزی... این گلدان دیگر گلدان بشو نیست...
♥پی نوشت: رابطه ها هم همین جوری هستند...♥
تشبیهت کرده بود به یک غذای خوش مزه! به یک برنج خوش عطر و بو!
گفته بود اگر برنج را خوردم که خوردم؛ اگر نه...، اگر ماند و به هر علتی خورده نشد...، خراب و فاسد می شود. دیگر نمی توانم بخورم...
گفته بودم خب؟
گفته بود ولی... همین غذای فاسد را، کبوتر می خورد، مورچه می خورد و خیلی خیلی های دیگر می خورند و مریض هم نمی شوند.
گفته بودم خب؟
گفته بود تو هم برای من شده ای مثلِ همان غذای فاسد. دیگر به دردِ من نمی خوری و خوردنت هیچ لطفی (برایِ من) نمی تواند داشته باشد. که باید بریزمت بیرون... برای کبوترها و مورچه ها و آن هایی که برایشان فاسد نیستی و برای من هستی...
ریخته بودمت... به خدا ریخته بودم...
چه کنم که توی دهانِ هیچ کبوتری بند نمی شوی...؟
♥پی نوشت: تقدیم به غذای فاسد شدۀ زندگیم...♥
پول در آوردن از راهِ هنرهام رو دوست دارم. بیشتر از هر نوعِ دیگری از پول درآوردن. ولی به شرطی که هنر، مال خودِ خودم باشه. دلم می خواد اونی که تصمیم میگیره چه کاری رو ارائه بده من باشم و بعد از ارائه، بقیه خودشون تصمیم بگیرن که این هنر بابِ میلشون هست یا نه. کارِ سفارشی، درسته که توش پول داره، اما هنر نداره.
هنر توش آرامش داره. خلاقیت داره. یه حسّ قشنگ داره... کار سفارشی (برای من) فقط کلافگی و به هم ریختگی داره...
فیلم مودیلیانی رو دیدین؟! دیدین وقتی توی کارش دخالت میکنن چه حالی می شه؟! من مودیلیانی نیستم ولی احساسشو خوب درک می کنم...
♥عکسِ زیر، هنرِ خودمه...♥

فروشنده هایی که سنّ بالاتری دارند و عمری رو توی کاری بودن:
- فوق العاده با انصاف ترن.
- معلومات بیشتری دارن و در این زمینه قابل اعتماد ترن.
- معلوماتشون رو با صبر و حوصله در اختیارتون می ذارن و دلسوزانه راهنمایی میکنن.
- مهربون ترن!
اینایی که گفتم یه قانون نیست. فقط مِن بابِ تجربۀ شخصی گفتم؛ و البته که جوونای خوب، یا آدم های مُسن و کم حوصله هم داریم...
یه خروار کار که میریزه روی سرم، به جای این که یه گوشه ایشو بگیرم و از یه جایی شروع کنم تا زودتر تموم بشه... هی کلافه میشینم و حجم کارو توی ذهنم بزرگ و بزرگ تر می کنم... به حدی که احساس می کنم انجام دادنش خارج از توانمه و وقت کافی براش ندارم... این باعث میشه دستم به شروع هیچ کدوم اون کارها نره و هی زمان رو از دست بدم... در نهایت موعد تحویل کار نزدیک میشه و من که همیشه سعی دارم آدم متعهدی باشم، دمِ آخری خودم رو می کشم و تمام کارایی رو که می تونستم توی چند روز انجام بدم و ندادم رو، توی یک روز انجام می دم و بعد احساس میکنم که یه کوهِ گنده از روی دوشم برداشته شده... دیروز یکی از این کوه ها از روی دوشم برداشته شد...
♥پی نوشت 1: شروع هفتۀ خیلی خوبی داشتم. شنبه اول صبح، با یه جایزۀ واقعأ غیر منتظره سورپرایز شدم؛ دمِ ظهر یه کادو گرفتم و آخر شب یه کفشِ خوشگل و یه تی-شرت سوغاتی گرفتم. شارژِ شارژم!!♥
♥پی نوشت 2: هنر این نیست که وقتی یه بنده خدایی داره راهنما میزنه و تمام سعیش رو میکنه که توی مسیر موردِ نظرش بره، راهش رو بند بیاری؛ هنر اینه که وقتی دو ساعت توی صف ماشینایی که وارد بزرگراه میشن معطل شدی، به اون ماشینی که از لاین مخالف ازت سبقت میگیره و از قضا ماشینی هم از روبروش میاد و مجبوره برگرده توی لاینِ تو، راه ندی و هیچ جور نذاری بره...♥
♥پی نوشت 3: آقای جوونِ خوش تیپی که امروز صبح توی خیابون قیطریه زیرزیرکی دور و برت رو نگاه کردی و وقتی کسی رو ندیدی تف انداختی روی زمین... شاید غیر از من کسی ندیده باشه که تو تف کردی ولی نفر بعدی که از اون مسیر رد میشه تفت رو روی زمین می بینه... شاید هم یه بچه ای، چیزی از دستش بیفته روی زمین و بدون توجه به اثر هنری شما دوباره برش داره...♥
آدم، خواسته یا نا خواسته، یه لحظاتی رو با بعضی ها برای خودش درست می کنه که خواهی نخواهی از جلوی چشمش کنار نمی رن و هر بار که سر صحبت رو با اون ها باز می کنه، اون لحظات خودی نشون می دن. کاش که اون لحظات، لحظاتی نباشن که آدم می خواد از شرمندگی زمین دهن وا کنه و...
♥پی نوشت 1: اگه دوس دارین این کلیپ رو که هیچ توضیحی هم در موردش نمیدم دانلود کنین!♥
♥پی نوشت 2: آدمی به کردارش سنجیده می شود، نه به وبلاگش!!♥
هر آن چه رو در رویی، فراموشم می شود؛
پشت نوشته هایم پنهان می شوم؛
و با چهار کلمۀ قلمبه سلمبه و نمایشی،
بزرگ می شوم... بزرگ می شوم...
♥ هی! شما را نمی شناسم! من هیچ دورانِ کودکی نداشته ام؛
می دانید...
بزرگ زاییده شدم! ♥
دوست گلتان به منزل شما می آید و با کارتی که سال ها قبل به او هدیه داده اید، غافلگیرتان می کند!! توجه داشته باشید که شغل فعلی اینجانب ترجمه و انجام مکاتبات بازرگانی در یک شرکت وارداتی می باشد!

بعضی دوران های زندگیت را فراموش کرده ای و بعضی را به عمد دور انداخته ای؛
بعد ناگهان، آدم های دوران هایت پیدا می شوند و تو را با خود می برند...
♥پی نوشت 1: اول پنجرۀ خانۀ کودکی ام رنگ گرفت و بعد...♥
♥پی نوشت 2: 5 روزی سفر بودم و تازه برگشته ام. کار بسیار است و وقت اندک...♥
سیم و سنگ و چوب و شیشه؛
دنیایی دارم برای خودم...
♥پی نوشت: ساختِ زیور آلات، لذتِ جدیدِ روزهای من است!♥
امروز صبح که میومدم شرکت، متوجه شدم که خیابونهای ما خیلی غرب زده شدن و توی کوچه و خیابون های دو طرفه، ماشین ها از سمت چپ حرکت می کنند...
♥پی نوشت: من تا 7 زمانِ دیگه ازدواج می کنم! گفته باشم...♥
A botanical candle,
with an ocean breeze fragrance...
Make your day!
Have u ever thought about:
How much do u know yourself & how much do u try for that?
Stop!
breathe, think for a while & restart...
♥Ps. U r so luvely! No matter who u r...♥
گاهی به حضورشان هم نمی کشد؛
با عبورشان زندگی ات را زیر و رو می کنند و می روند...
♥پی نوشت: عکّاسخانۀ نصفه نیمه راه اندازی شد!♥
حسّ معرکه ایست که...
بخشی از داستان دیگران باشی،
یا خودت را لا به لای دست نویس های یک دوست پیدا کنی!
♥پی نوشت: بعضی دوستی های کوچک، بزرگ می شوند؛ بزرگِ بزرگ.
بعضی بزرگ ها هم، کوچک می شوند و گاه، ناپدید...♥
بعضی روزها را باید چسبید! تنگِ تنگ! مممممم.....
♥پی نوشت 1: قصد دارم "عکّاسخانۀ نصفه نیمه" را راه اندازی کنم. کسی می داند چطور می توانم تحت همین عضویتی که در پرشین بلاگ دارم یک وبلاگ جدید برای این منظور بسازم؟♥
♥پی نوشت 2: کسی می تواند یک سایت خوب و مجانی برای آپلود عکس به من معرفی کند که فیلتر نباشد و احتمال فیلتر شدنش هم کم باشد؟♥
از آن جا که خاستگاه اولیۀ همه چیز ایران بوده، (واقعأ بوده؟؟)
و این امر روز به روز بیش از گذشته روشن می شود، (نگاهی به خبرها بیندازید!)
و گویا باعث عزت و افتخار هم می باشد؛
شرم بر ما!
که همه چیز داشتیم و امروز وضع چنین است...
این که یه آدمِ تنها*، بتونه توی تنهایی هاش یه آدمِ تنهای دیگه رو در کنارش داشته باشه؛
یه آدمِ تنهایی که تنهاییشو درک کنه و بهش احترام بذاره؛
این که هر کدومشون تنهاییِ خودشونو داشته باشن و بدونن که تویِ این تنهایی، تنهایِ تنها نیستن؛
این یه موهبته...
*تنها=تنهای ذاتی (بعد از تحریر)
گاهی وقت ها لذّت های بزرگ در کارهای به ظاهر کوچک خلاصه می شوند...
♥پی نوشت 1:
زیور آلات می سازم،
خوشبختم...!♥
♥پی نوشت 2:
"قوزک پای چپ یک زرّافۀ ایده آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده میخارد!"
تعجب نکنید! این نام وبلاگی است که به تازگی کشف کردم و اگر چه خودش نمی نویسد اما خودش خوب انتخاب می کند! من که لذت بردم!♥
♥پی نوشت 3: یعنی قرار است این سردردها، بشود یک پای ثابت روزمرگی...؟♥
انگار که پرتت کرده باشند میان یک کوه سیب زمینی سرخ کرده و گفته باشند: "لب نزن! مال تو نیست!"
انگار که افتاده باشی میان یک دنیا عاشقی...
♥
١. این ترسی که دوباره به دلم انداختی...
2. وقتی آدم به همه "نه" بگوید، اما از "نه" گفتن به خودش عاجز باشد...
3. حالت که از خودت به هم بخورد...
♥پی نوشت ١:
گفت: "همسر می خواهم،
یا...
معتاد می شوم!!"♥
♥پی نوشت ٢: بی حوصله و کلافه که باشی و یادداشت بفرستی روی وب،
نتیجه اش می شود این...♥
Some people who luve u, wanna control u;
Some times, even some who don't luve...
♥Ps: So what is luve?♥
یک زرّافه بیشتر؛
تا به حال کسی را اینقدر دوست داشته ای...؟!
♥پی نوشت: توی این جور دوست داشتن ها، قدّ و قوارۀ زرّافه مهم نیست. مهم نفس زرّافه است...♥
بعضی ستاره ها با تُف به آسمان چسبیده اند!
یک روز تُفَت تمام می شود،
و ستاره های تُفی،
یکی یکی به زمین می افتند؛
بعضی آدم ها...
♥پی نوشت: "تقدیم به آدم تُفی های زندگی ام که یکی یکی به زمین افتادند..."♥
عزیزم! خسته نباشی! کتت رو بده من و برو یه آبی به صورتت بزن. منقلت رو آماده کردم و گذاشتم جلوی تلویزیون! اون فیلم مورد علاقت رو هم که خانومای خوشگلی توش بازی میکنن برات آماده گذاشتم! شنیدم این روزا بین مردا باب شده! دوست ندارم توی خونۀ خودت معذب باشی یا فکر کنی خدای نکرده من مث این زنای امٌل میخوام مخلٌ تفریح و آسایشت باشم. توی این ده سال زندگی مشترکی که داشتیم، میدونم یه کمی بد قلقٌی کردم و آرامش خیالت رو ازت گرفتم... ولی باور کن از بی تجربگیم بوده. من فکر می کردم زندگی مشترک یه اصولی داره، یه تعهدات و اخلاقیاتی داره... چمیدونستم تو خونه های مردم چه خبره و چه چیزایی باب شده. ولی به لطف صحبت های یه سری آدما و اطلاع رسونی به موقع، متوجه توقٌعات نابجایی که داشتم شدم و دلم میخواد بدونی که پشیمونم و از ته دل میخوام این زندگی رو حفظ کنم! راستی! یادته اون موقع که با هم آشنا شدیم؟ سرم پر باد بود و کلی ادعاهای فمینیستی و چیچیستی مغزمو پر کرده بود. یادته حقٌ طلاق میخواستم و ندادی؟ یادته چه الم شنگه ای به راه افتاد؟! دلم میخواد بدونی که امروز بعد ده سال کلٌی ازت ممنونم که حقٌ طلاق رو بهم ندادی. ممکن بود توی این ده سال به بهانۀ تک تک اون گندها و افتضاحاتی که به بار آوردی ازت جدا می شدم غافل از این که الان این گندها یه چیز رایجه و من باید به فکر راحتی و آسایش خیالت باشم.
راستی عزیزم! اگه یه روزی دلت خواست ترک کنی من کنارتم اگه هم نه بازم کنارتم! نوشیدنی چی دوست داری برات بیارم؟!
♥پی نوشت و منبع الهام این یادداشت: حق طلاق را به زنها بدهیم، مردها مجرد خواهند ماند!♥
بعضی ها دوستت دارند،
بعضی ها نه...
این که پیچیده نیست!
♥پی نوشت: دوست داشتن کافی نیست؛
نداشتن نیز...♥
گفتم: "حوصلۀ مجالس خواستگاری و برنامه های بعد از اون رو ندارم. دلم میخواد یهو برم سر خونه و زندگیم!"
گفت: "احیانأ دلت نمیخواد وقتی رفتی سر خونه و زندگیت، بچٌت هم توی خونه منتظرت باشه؟!"
♥پی نوشت: از دیشب عاشق "ماه پیشانو" شدم!
"دریا دادور" و موسیقی زیبایش را از قبل میشناختم اما تازه عاشق شده ام!!♥
ماتیک و کرم پودر و ریمل و سایه؛
حرفی نیست!
غم چشم ها را چه کنم...؟
دست هایت را که داشته باشم،
نداشتنت را دیگر،
هرگز نمی توانم...
← صفحه بعد